اگر این باران بند می آمد و در خیابان شسته نمی شد خون اتوبوسی که سبز کرده اند چشم همه را روشن می کرد و دیگر کسی ساده نمی شد آواره ی جاده نمی شد مثل من
مثل من که از ایران پیاده شدم همه اینجایند و آنجا نشسته اند بر کُرسی پای بی بی سی و منتظرند این رادیو که روشن است در اتوبوس ما را سوار کند مثل چوب کبریتی که در هم و بر هم شده باشد در قوطی ایستاده اند و عدّه ای که با صندلی خو گرفته اند گوش به فرمان ِنوحی شده اند که به خشکی نمی رسد همه بمبی در سر گذاشته اند و منتظرند بغض ِ بغل دستی بترکد که آتش بگیرد چوله ی کبریتی در تبریز و اصفهان که نصف جهان نیست به راننده ای ایست بدهد که پشت فرمان نیست باران ِلندن امان نمی دهد اتوبوس قوطی ِکبریتی ست که همچنان لیز می خورد بر خیابانی خیس!
● برادران یوسف
وقتی به خانه ریختند من از روی دختر فرار نکردم برای چه مخفی کنم اشکی را که کوچه به کوچه با من آمده است بر شاخه ی لاغری که من دارم دستِ بزرگ چه می گذارد جز برگ جز مرگ که از این همه شنبه ی در هم ریخته می گذشت از دست من چه خواهد رفت؟ شلوغ می کنم که خواب از سر ِتمام جمله های جهان بپرد دق کرده ام بس که چهره ها را خیس دیده ام روی گریه بمب بگذارید اگر می توانید که از دست دادن میلی نبود که درآن دستی داشته باشم آخر چگونه در دیگری برادر کنم؟ چگونه مردی که حالم را به هم می زند برادر بخوانم؟ هنوز صدای جامانده ی شلّیک بر شاخه ی لاغری که من داشتم یادم هست! برادرم دوستت دارم!
|